X
تبلیغات
❥ saghare shekaste ❥
رویـــــای خیـــــــــس مـــــــــــن

نمی خواهم خاطره ی فردایم شوی

امروز من باش

 حتی لحظه ای...

+ تاريخ یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391ساعت به قلم saghar |

کارم از یکی بود یکی نبود گذشته است…

من در اوج قصه گم شدم….

عشق یعنی یکی بود و یکی ” نآبود



+ تاريخ جمعه سوم خرداد 1392ساعت به قلم saghar |


چــی دلنشیــن ‌تر از اینکـﮧ

مدام و بی ‌بهانــﮧ صدایت کنم با علامت ِ سوال …؟

و تو ســر ِ حوصلـﮧ جـواب بـدهـــے 

جــ♥♥ــانـم




+ تاريخ جمعه سوم خرداد 1392ساعت به قلم saghar |

هیچ رقیبی ندارم

 

جز آیینه که . . .

 

هر روز تو را نگاه می کند ،

 

او را هم شکست خواهم داد




+ تاريخ جمعه سوم خرداد 1392ساعت به قلم saghar |

وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین

 

و میبینی چقدر آهسته میره


میفهمی پیر شده !


وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه

 و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده !

وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره 

، میفهمی چقدر درد داره 

اما هیچ چی نمیگه 

و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش

 

به خاطر غصه های تو هستش


دلت میخواد بمیری 


+ تاريخ پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت به قلم saghar |

درکنارم روز وشب بی تاب بود...

غافل از او چشم من در خواب بود....

تا شدم بیدارو مشتاق پدر....

او به خواب و چهره اش در قاب بود...



+ تاريخ پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت به قلم saghar |

می شود باران ببارد؟

همین امشب!

قول می دهم فقط

قطره های پاکش را بغل کنم!

و بی هیچ اشکی

دستهایش را بگیرم

قول می دهم

فقط بویش را حس کنم!

اصلا اگر ببارد

فقط از پشت پنجره نگاهش می کنم

قول می دهم برایش شعر نگویم

فقط… می شود؟

امشب…. ؟

خدایا

دلم به اندازه تمام روزهای بارانی تنگ است …



+ تاريخ سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392ساعت به قلم saghar |

آسمان چشمهایم بازهم ابری شده


تـــوبگـــو!


باران ببارد یا نبارد خوب من؟...



+ تاريخ سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392ساعت به قلم saghar |

دنبال کلاغی می گردم

 تا قارقارش را به فال نیک بگیرم

وقتی قاصدک ها همه لالند...


+ تاريخ سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392ساعت به قلم saghar |

دستم به تو که نمیرسد حریف واژه ها میشوم....

هوس میکنم تمام کاغذهای سفید روی میز را

 از نام تو پرکنم....

تنگاتنگ بی هیچ فاصله ای!!!

از بس که خالی ام از تو....

از بس که تورا کم دارم...

آخرمگر کاغذ هم زندگی می شود...؟



+ تاريخ سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392ساعت به قلم saghar |

ای سهـراب خانـه باشد طلبت...!

دل مـن سخــت گرفته ست...!

بگو:شــانه ی دوسـتـــ کجاسـت...؟!!



+ تاريخ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت به قلم saghar |

از دل نوشته هایم ساده نگذر  

به یاد داشته باش

این « دل نــوشــتـه » ها را  
 
یک « دل » نوشته ...!


+ تاريخ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت به قلم saghar |

بی ”تــو“ کناراین خاطره ها نشستن 

دل می خواهد…

که من ندارم… باور کن !

اینقدر…ورق های زندگیم را…

بهم نریز…!

حکم…همان دلاست 

+ تاريخ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت به قلم saghar |

باران چـه خـوشـبـخـت اسـتـــ ؛


از آن بــالا هـمـیـشـه " عـشـق بازی " دیـده اسـتـــ ... !

+ تاريخ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت به قلم saghar |

طعــم شیــریــن بــوســـــہ خیــال،

دو چنــدان مـــےشــود،

وقتـــے کـــــہ دلــم بــاور مـــےکنــد،

یــک جــایـــے دور

تــو از خــواب مـــےپــرے

و در حــالـــے کـــــہ

گــرمــایـــے بــر گــونـــــہ ات حــس مـــےکنـــے،

نــام مــن را بــر لــب مـــےآورے .

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت به قلم saghar |

کــاش !

تــوی ایــن جــاده 

یه تابلــو نصــب میکــردن 

واســه دلخــوشــیم…!!

“” تــــــــو “”

دو کیــــلومــــتر ...!

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت به قلم saghar |

آغوشت را دوست دارم

امــــا

از دوباره بی پناه شدن


می ترسمــــــ...!

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت به قلم saghar |

دنیاے بدون تو

شباهَت عَجیبــے با این غروب هاے لعنتـے دارد

دلـگیـر و دل گیــر و دل گیـر

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت به قلم saghar |

دوست داشتن:

زبان، زمان، راه، دلیل و نشانه نمیخواهد

دوست داشتن، دل می خواهد

و یک من میخواهد و یک تو!

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت به قلم saghar |


دست هایم 

این روزها بوی حافظ می دهد

تفأل که میزنم

کنعانم

بدجور یوسفش را می خواهد



+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت به قلم saghar |

اگر به خانه ی من آمدی

برایم مداد بیاور مداد سیاه

می خواهم روی چهره ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب ها

نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

شخم بزنم وجودم را...بدون اینها ها ها راحت تر به بهشت

 می روم گویا!



ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت به قلم saghar |


نقطه های ته شعرهایم را ببین!

ساده نگذر...

دلم است بس که تنگ شده

قد این نقطه ها ...

+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت به قلم saghar |


تنهایی یعنی:

خودت بنویســــی

و خودت هم خوشـــــت بیاد !



+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت به قلم saghar |

روزهای ابـری

گلـهـای آفتـابگردانـــ بلاتکلیفنـد

مثـل هـمـه ی روز های عمر من ...



+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت به قلم saghar |




یه وقتایے یه چیزایے هست 

کہ فقط خودت میفهمے و خودت درک میکنے

هر چقدرم واسہ کسے توضیح بدے نمیفهمہ
 
زندگے من پراز این چیزاس!

+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت به قلم saghar |

دلم برات تنگ شده

کاش عکست هم نفس می کشید...!



+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت به قلم saghar |

میکشم.. می کشی.. می کشد..


هر سه میکشیم!


اما او .. ناز تورا..


تو .. دست از من..


و من…


ای وای، باز فندکم را کجا گذاشته ام؟..،








+ تاريخ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392ساعت به قلم saghar |

گاهی دلم میخواد خودم رو بغل کنم

ببرمش روی تخت بخوابونمش

ملافه رو بکشم روش

دست ببرم لای موهاش و نوازشش کنم

حتی براش لالایی بخونم

وسط گریه هاش بگم غصه نخور خودم جان

درست میشه...درست میشه...

اگر هم نشد به جهنم!...

تموم میشه...

بالاخره تموم میشه..



+ تاريخ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت به قلم saghar |

م مثل مــــادر....



♥مادر عزیزم روزت مبارک♥


+ تاريخ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392ساعت به قلم saghar |

دلــم بالـکنی می خواهــد رو به شهــر...

و کمی بـاد خنکـــ و تاریکـــی ...

یکـــ فنجان بــزرگـــ قهوه ...

یکــ جرعه تــو ...

یکـــ جرعه من ...

و سکوتـی که در آن دو نگاه گـره خــورده باشــد ...

بی کلام...

میـــدانی...!؟

دلــم یک "من" می خواهــد بـرای تـو...

و یک "تـو" تـا ابــد بـرای من ...






+ تاريخ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت به قلم saghar |

tml>